BP2K32371روزهای سرد فصل سرماست، طراوت هوای پاییزی دامنه های کوهستانی جای خود را به وزش‌های سرد و خشک شیر کوه داده است و رنگارنگی زیبای برگ‌های گوناگون درختان به خاکستری فراگیر زمستان رنگ باخته اند. سکوت و سکون بر بام شهر خیمه زده است، دست ها در جیب ها، نگاه ها دوخته بر پیش پا، «هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلود مهر  و ماه…  زمستان است» ناگهان یک خبر، ندائی آسمانی، صدائی چو بوی خوش آشنائی! میهمانی در راه است، مردی مرد آهنگ دیار ما را کرده! مردمی که پاییز غم آلود طبیعت را پشت سر گذاشته و به هزارتوی سرد و فسرده زمستان پا نهاده اند به یک باره با خبر می شوند که محبوب دلهاشان، رهبر  و مقتداشان راهی استان یزد است. سر از پا نمی‌شناسند شوری وصف ناپذیر شهر را فرا می گیرد و نور و گرمای خورشید تابستان بر زاویه های خاموش و سرد کوچه ها بارش می گیرد مردم شهر که نهایت آرزوشان این بود که روزی به تهران بروند و  با رهبرشان دیدار کنند و بیعت مستمرشان را تازه نمایند نا باورانه می شنوند که به زودی ایشان را در استان خود و در دارالعلم یزدـ  خواهند یافت.  آماده می شوند تا به مرکز استان که محل نزول اجلال ایشان است بروند و میروند، جمع زیادی از جوانان و میانسالان و حتّی کهنسالان در اقیانوس مردمی که از جای جای استان به شهر یزد آمده اند حاضر می شوند و چنان استقبال با شکوه  و کم نظیری از مرجع و ولی امر خود می کنند که رسانه های ایرانی و خارجی را انگشت به دندان از حیرت می‌نمایند.

اما در شهر کوچک ما «ابرقو» نجواها و گفتگوهای درِ گوشی از این سینه به آن سینه منتقل می شود:

 می گویند آقا قصد آمدن به ولایت ما را دارند!! دیگری: نخیر جانم امکان ندارد! آخر مناسبتش چیست؟

چرا باید رهبری یک کشور، سختی سفر  و طیّ جاده های کوهستانی را به جان بخرد و به این شهر کوچک بیاید؟!

آقاجان آقا که با ماشین نمی آیند تا سفر برایشان سخت یا سست باشد با هلیکوپتر آقا را می آورند .gfdsxdg

باشد با هلیکوپتر بیاورند این سوز و سرما را چه می کنند .خلاصه این سخنان گوش به گوش و زبان به زبان در شهر می چرخد یعنی واقعا ممکن است آقا قصد ابرقو کنند؟!! باید امیدوار بود. در گذشته، سفرهائی این چنینی از رهبری دیده شده است به خاطر دارم. سفر به طبس را شهر کوچکی که چون قطعه ای از بهشت از استان خراسان جدا شده و در آغوش استان یزد قرار گرفته و رهبری به آن سامان سفر کرده اند پس به حاشیه یزد و به دورترین شهر استان هم ممکن است سفر کنند!…  یعنی چنین آرزویی برآورده می‌شود؟!!!

که ناگهان خبر چون گوئی از نور در آسمان شهر منفجر می شود بر سر مردم می پاشد.

 مرجع، رهبر ، مقتدا، محبوب، معشوق،‌چشم و چراغ، نور دیده، و قوت قلب،…  حضرت آیت الله خامنه‌ای دامت برکاته قصد آمدن به شهرمان را نموده اند.

مردم با اینکه دیگر یقین دارند آقا خواهند آمد اما نمی  توانند باور کنند!…  یعنی به زودی ایشان را در میان خویش و در میانه خانه و کاشانه خود خواهند یافت؟خبر تایید می شود: بله خواهند آمد. تب و تابی غیر قابل وصف راه به شهر پیدا می کند، ولوله‌ای در میان مردم می افتد، زن و مرد و پیر و جوان به تکاپو افتاده‌اند. خیابان ها را می‌شویند در و دیوار را تزیین می کنند، شعارهای خوش آمد گوئی با خط های مختلف از دست نوشته بچه ها دبستانی تا تراکت‌های کسبه و بازاریان، معلمان و فرهنگیان، اداری‌ها و کارمندان، کارگران و کشاورزان بر سر در خانه‌ها و شیشه‌ی مغازها نقش می بندد. آویزهای رنگارنگ در همه جای شهر آویخته می شود. بانوان آب و جاروب در دست به جان دیوارها و پیاده رو خیابان ها افتاده اند. شهر برق می زند از تمیزی باور می کنم  ضرب المثلی را که می گوید عسل را می‌توان با زبان از کف آسفالت جمع کرد!! جوان ها به اقداماتی غیر قابل باور دست زده‌اند. از تیرهای برق تا تیر آهن‌های لخت طبقات بالای ساختمان‌های نیمه ساز!! لبه دیوارهای بلند، اوج تندیس‌های سطح شهر… همه جا جولانگاه جوانان شجاع شهر برای نصب پرچم و پارچه های رنگین و اعلان خوش آمد گویی است. مردم لحظه به لحظه خبر حرکت آقا را از یزد به سوی ابرقو پی گیری می کنند. قرار شده با بالگردهای ارتش بیایند.

برف اندک اندک باریدن گرفته« هوا را باش مثقال مثقال، زمین را پوشش فرسنگ فرسنگ»… گویا متخصصین گفته انددر شرایط فعلی امکان پرواز برای بالگرد نیست، نه هوا مناسب است برای هلی کوپتر و نه دید کافی است برای خلبان. احتمال لغو سفر  بسیار بالاست. سفر زمینی هم که در این هوای برفی صد درصد محال است.شب شده،… شبی که قرار است صبحش دو خورشید در ابرقو طلوع کند!! خورشیدی در آسمان و خورشیدی از آسمان!اما نکند این سفر قبل از آغاز پایان یابد؟!… خدا نکند.

در نیمه های شب و در سحر این شب سوزی همراه دعاهای پرشور مردم شده است. گام ها به قیام…، دستها به دعا…، صورت ها خیس از اشک…، پیشانی ها غنوده بر سجده…، لب ها مترنم به ذکر…، زبانها خدا خدا گویان و دل ها مالامال از آروزی حضور…، سپیده طلوع می کند و آفتاب در پی اش…، پانزدهم دی ماه است، مردم بی توجه به اخبار ناامیدکننده گروه گروه راهی تنها استادیوم ورزشی شهر شده اند، خیابان ها همچون مسیر راهپیمائی مناسبتهای انقلابی است! هنوز آفتاب کاملا بالا نیامده که استادیوم مملو از جمعیت می شود، در میان محوطه چمن ورزشگاه افراد زیادی در رفت و شدند و محل فرود هلیکوپتر را آماده می کنند. سرما به راستی استخوان سوز است چشم ها از اشک پر شده و « نگه جز پیش پا را دید نتواند، نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چون دیوار ایستد در پیش چشمانت و سرما سخت سوزان است».[۱]

بسیاری از جوانان این محفل، دیشب را تا صبح بیدار بوده اند اما در این لحظات هیچ اثری از خستگی و بیدارخوابی در وجودشان نیست و همچنان بدون توقف در تکاپو و تلاشند. مردم صداشان به شعار بلند است . چشم ها به آسمان است و بالگرد آقا را از لا به لای ابرها جستجوی می کند. کسانی که ورود امام را به میهن به چشم دیده‌اند بر این باورند که صحنه ورود امام با هلیکوپتر به بهشت زهرا دوباره برایشان تکرار خواهد شد.

دو صف در دو طرف مسیر حرکت رهبر از محل فرود بالگرد تا کناره ورزشگاه و ورودی جایگاه کشیده شده است. بر پیشانی جایگاه آیه ای به نشانه اطاعت از ولایت

(یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ)[۲]

و کمی پایین تر، همۀ احساس ابرقوئیان نشسته بر کلماتی زیبا: عمری است برای دیدنت منتظریم.

انتظار طاقت فرسا شده است برخی می گویند آقا کم کم باید بیایند برخی می گویند هوا اصلا خوب نیست حرکت بالگرد سخت است. شخصی می گوید با این اوصاف و این تاخیر گمان نمی کنم آقا اصلا تشریف بیاورند. نه ایشان نخواهند آمد. اما همه کسانی که نظر های مختلف و گاه مخالف یکدیگر می دهند همچنان دلشان در آروزی دیدار می طپد. در جایگاه

استادیوم جنب و جوش همچنان به چشم می خورد، مردم به یکدیگر دلداری می دهند پس آقا حتما خواهند آمد… اما انتظار آرام آرام جای خود را به نگرانی می دهد… مجری پشت تریبون می آید کمی مکث می کند و بدون هیچ سخنی بر می گردد،… مردم صلوات می فرستند … دوباره مجری با عجله به پشت تریبون می آید و با صدایی که از شدت شوق می لرزد حضور یار  را تا لحظاتی دیگر نوید می دهد. هنوز کلامش به پایان نیامده که نو ر تابان، نائب امام زمان جایگاه را روشن می کند.

صلی علی محمد بوی خمینی آمد.                                                                      دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی

همه، از جا کنده می‌شوند و عده ای آشکار اشک شوق می ریزند.آقا با دست مبارکش پاسخ همه را می دهد و گویا با چشمانش، تک تک استقبال کنندگان را از نظر می‌گذراند. عظمت از قامت استوارش می بارد. حال می فهمم چرا ابرقو را ابر کوه نامیده‌اند! شهر مان ابرکوه است چرا که توانسته زیر پای این ابر کوه  بی تزلزل پا بر جا بماند.

آقا از راه زمینی آمده‌اند و شایدهر چه مسئولین ایشان را از خطرات امنیتی و وجود برف و یخ جاده‌های کوهستانی برحذر داشته‌اند ایشان توجه نکرده اند . من به مردم ابرقو قول داده‌ام.

مردم از داشتن چنین رهبری که تا این اندازه برای مردمش ارزش و احترام قائل است به خود می بالند. آقا دهان نورانیش را باز می کند و نور کلامش شهر را روشن می نماید، صدایش نه تنها جغرافیای ابرقو را طی می کند که تاریخ ابرکوه را نیز برای همیشه معطر می سازد ایشان در آغاز سخن متواضعانه از مردم به جهت تاخیر عذرخواهی می کند و دلیلش را یخبندان جاده عنوان می کند که باعث کند شدن حرکت اتومبیل ها شده و می فرماید ما با زمان بندی درست از یزد خارج شدیم اما وجود مه غلیظ و بارش برف خصوصا در گردنه ها باعث این تاخیر  یک ساعته شد که همینجا از همه عذرخواهی می کنم. و سپس همچون همیشه سخنان ماندگارش بر دل مردم و بر صفحه زرین تاریخ انقلاب نگاشته می شود. فرازهائی از آن سخنان گهربار هنوز بر حافظه شهر باقی است:اگر چه شهر ابرکوه شهری قدیمی و همان ابرقوی تاریخ است اما فکر مردم ابرکوه جوان است، اندیشه اش نو و تازه است. اصالت و قدمت پر فراز و نشیب این شهر، تفکر با نشاط و جوانش را چون صدف در  میان گرفته است . باید همه ما تلاش کنیم تا این تفکر نشاط و جوانیش را از دست ندهد و همیشه همچنان با طراوات بماند مدیران و مسئولان این شهر  چه  آنان که در خود این منطقه خدمت می‌کنند و چه آنان که از ابرکوه به سایر نقاط کشور رفته و وظیفه ای را به عهده گرفته اند دارای برتری خاص و احساس تعهدی ویژه اند. آنان را حمایت کنیم تا آنان همیشه و همه جا تکلیفشان را به بهترین وجه به انجام رسانند و به این امانت الهی و مردمی و ادای دین به اسلام و ایران افتخار نمایند.

 مردم ابرکوه همیشه به تلاش و همت زبانزده بوده اند. این همان پله های رسیدن به ترقی و پیشرفت است. مردمی که برای خودشان و فضای پیرامونشان اهمیت قائل نباشند محکوم به شکست و پس رفت و عقب ماندگی هستند. باید این روحیه در شما لحظه به لحظه بیشتر تقویت شود این همان خود باوری است که پایانش فتح قله های پیروزی و تمدن است.

ابرکوه شهدای بزرگی دارد، پدران و مادران بزرگواری دارد، آنان که در جوشش انقلاب فرزندانشان را برای پیروزی اسلام و حمایت امام تقدیم نمودند و سپس در غائله کردستان و دشمنان و وطن‌فروشان و نیز در ساعت ساعتِ هشت سال دفاع مقدس فرزندانی برومند را بدون هیچ توقع و منتی برای بقاء اسلام و انقلاب به درگاه الهی اهدا نمودند این خانواده‌ها شایستۀ بهترین تقدیر هایند باید و باید آنان را گرامی بداریم و بزرگ بشماریم…

… و در پایان سخن یک بار دیگر از تاخیر عذرخواهی کرده و از حضور پرشور و استقبال گرم مردم تشکر می نمایند و در میان شعارهای پرشور مردم ورزشگاه را ترک می فرمایند.

 آقا به خانۀ هیچ کس نرفتند. مقصدش روشن است: بهشت شهدای ابرکوه. همان ها که تا بودند به او و امام امّت عشق می ورزیدند و او نیز به آنها همیشه و همیشه ابراز محبت و احترام می کند .

برخیزید ای شهیدان راه خدا                                ای کرده بهر احیای حق جان فدا

برخیزید رهبر آمد کنون در کنارتان                تا سازد غرقه در بوسه خاک مزارتان

زمزمه‌اش با زندگان جاوید تمام می شود… آقا پس از زیارت شهدا دست به حرکتی نمادین و دیداری پرمعنا میزند. از بهشت سروقامتان به دیدار سرو کهنسال و تاریخی ابرقو می‌رود سرو چهار هزار ساله!! سروی به درازای عمر شهر کوچک ما . گوئی می خواهد به همۀ ما بگوید شما چونان این درخت کهن، ریشه در تاریخ مردم ایران دارید. شما خود همۀ ایرانید.

خاطرات از استاد ارجمند حوزه علمیه قم

جناب مستطاب حجت الاسلام والمسلمین

آقای حاج شیخ محمد حسین فلاح زاده

از سفر مقام معظم رهبری به ابرکوه

بازنویسی: از استاد ارجمند

جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج سید کاظم علوی